Archive for سپتامبر 2009

شهر خیالی بالون ها و محیط کاربری اول شخص!!!

2009/09/25

هر سال کلی اختراع و ابتکار میشه. ابداعات و اختراعاتی که بعضی هاشون توی زندگی ما تاثیر به شدت زیادی دارند.

اختراعات و ابداعاتی که توی زندگی ما تاثیر دارن کم نیستن، موبایلی که توی جیب ماست شاید مهمترینش باشه. می تونید باهاش با دوستانتون حرف بزنید، عکس بگیرید، احیانا اگر GPRS داشته باشید می تونید باهاش تو اینترنت برید، می تونید از برنامه های توش استفاده کنید و ….

روز به روز به کارایی موبایل ها هم اضافه میشه.یاد اون روزایی بیوفتید که گوشی های موبایل از نظر کارایی هم رده گوش کوب بود! و اونو با حالا مقایسه کنید.

قصدم از این مقدمه و این توضیح واضحات این نبود که بگم مثلا الان زندگی بدون موبایل نمیشه یا از این حرفا. میخوام به یه چیز دیگه اشاره کنم، به اینکه میشه گاهی با ترکیب چند تکنولوژی یه تکنولوژی جدید و اعجاب آور ساخت.

امروز داشتم گوگل ریدرم رو بالا و پایین می کردم که به پست جالب از یکی از این وبسایهای خارجی رسیدم. توش یه عکس از گوشی معروف شرکت Apple یعنی iphone بود. داشت یه ایده رو توضیح میداد.

همه می دونید که دیگه اغلب گوشی ها دارای شتاب سنج هست و همچنین می دونید که اغلب سرویس دهنده ها قابلیت GPRS و GPS رو ارائه می دن.

ایده خیلی ساده بود، یه نقشه مدرن!!!

البته این نقشه چیز متفاوتی بود، چیزی مثل فیلم های علمی تخیلی…اگه بخواهیم تصورش کنیم اینطوری میشه:

تصور کنید به شهری غریب که برای بار اول دارید به اونجا می رید سفر کردید و قرار هست با یک فرد خاص ملاقات کنید….شما توی گوشیتون همون برنامه ی نقشه (از نوع مدرنش) که بهش اشاره کردم رو دارین. توی فرودگاه دوربین موبایل رو روشن می کنید و به طرف زمین می گیرید. توی صفحه گوشی تون چند فلش رنگ و وارنگ ظاهر میشه و شمارو راهنمایی می کنه که از کدوم طرف باید برید، اما قبل از حرکت به طرف مسیر مشخص شده شما گرسنه تون میشه؛ دوربین رو میارید بالا و می گیرید به سمت مغازه ها، یه بالون* کنار مغازه باز میشه و اطلاعات مغازه هارو با فلشی که به اون مغازه اشاره داره می نویسه. شما قبل از ورود به مغازه با کلیک کردن روی بالون مغازه سفارش خودتون رو می دین و همچنین پولش رو با حساب الکتریکی تون پرداخت می کنید. اینطور تا وقتی شما به مغازه برسید غذا تون حاضره و اصلا معطل نمیشید.حالا به طرف مغازه حرکت می کنید. عینک بولوتوث دارتون رو به چشمتون می زنید و اون رو از طریق بولوتوث به گوشی وصل می کنید. دیگه لازم نیست دوربین رو جلوی چشم بگیرید، همین عینک ترتیب همشو میده. فقط فرامین رو با گوشی می دین.در حال حرکت به سمت مغازه مورد نظر، شما باید از یه خیابون رد بشین، کف خیابون اسم خیابون رو می بینید و یه بالون کنارش که میگه این خیابون به فلان آثار باستانی شهر می رسه و شاید یه توضیح کوتاهم داده در مورد اون بنای تاریخی، اما الان وقت ندارید برید D:  … میرید و غذاتون رو می خورید. حالا باید برید سراغ اون آدمی که قراره باهاش ملاقات کنید…آدرسش رو بلدید، پس به زمین نگاه می کنید تا فلش ها راه رو نشونتون بدند…راه دوره لازمه با یه تاکسی برید. نگاهتون رو متوجه تاکسی ها می کنید و به بالون بالای سقفشون که روش تعداد مسافر، مسیر حرکت، مقصد و احتمالا قیمت کرایه رو نشون میده میندازین. سوار تاکسی میشید و اون شمارو به مقصد می رسونه…به محل می رسید. یه ساختمون 100 طبقه، نگاهی به ساختمون و طبقاتش می ندازین. از هر طبقه یه بالون بیرون اومده که نشون میده چه اداراتی تو ساختمون هست، متوجه میشید که اداره مورد نظر تو طبقه 52 هست. پس وارد ساختمون میشید. از آسانسور بالا میرید و به طبق دلخواه می رسید. توی اون طبقه آدمای زیادی کار می کنن و مسلما هر کدوم بالای سرشون بالونی دارن که روش مشخصاتشون رو نوشته، چیزایی مثل اسمشون، ایمیلشون، سمت شون، آدرسشون تو فیس بوک و توییتر و…، وبلاگشون و …. شما اون فرد مورد نظرتون رو خیلی راحت پیدا می کنید و باهاش ملاقات می کنید، خیلی راحت!

توی این داستان هیچ چیز جدیدی خلق نشده بود، همه دور و بر ما هست، حتی همین الان. لیست ابزاری که توی این داستان به کار رفته از این قراره:

گوشی بولوتوث و GPRS و GPS و شتاب سنج و دوربین دار ، یه بانک اطلاعات آنلاین مثل گوگل ارث، و یه شبکه اجتماعی پر کاربر مثل فیس بوک.

ترکیب همه اینها باهم اون یه چیز مثل اون چیزی میشه که تصور کردیم (البته با این فرض که همه دارای یک گوشی باشن که خصوصیات بالا رو داشته باشه که تقریبا اکثر مردم همچین چیزایی رو دارن)…

با کمک شتاب سنج گوشی مشخص میشه که الان دوربین به طرف پایین هست یا بالا(تصمیم در نشان دادن فلش ها یا بالون ها), GPS و GPRS مکان شما و مکان هر شخص و چیز دیگه رو نشون میده و با اینترنت هم به شبکه های اجتماعی و همچنین به بانک اطلاعاتی گوگل ارث دسترسی پیدا می کنید و ….

حتی فکر این داستان جالب و هیجان انگیزه، چه برسه به واقعیتش!

اما به قول یه سریال که قبلا شبکه تهران پخش می کرد (داستان های باور نکردنی)، حدس شما اشتباهه…این  موضوع کاملا واقعی هست. یعنی یه شرکت به نام Acrossair برنامه ای رو طراحی کرده به نام Nearest Tube. این برنامه کل نقشه شهر لندن رو داره. البته برنامه های دیگه از شرکت های دیگه هم هستن ولی خیلی کمیاب هستن و به قول معروف هنوز برنامه هایی که دارای Interface (محیط کاربری) اول شخص هستن زیاد طراحی نشدن. این نوع برنامه ها به خاطر داشتن نوع خاص محیط، بسیار مناسب استفاده های اینچنینی هستند، از طرف دیگه چون شباهت زیادی به دنیای واقعی دارن استفاده ازشون بسیار بسیار راحت هست.

—–

* بالون: معمولا در کارتون ها وقتی شخصی فکر می کنه از بالای سرش یه چیزی شبیه ابر درست میشه که تصوراتش توی اون بالون نقش می بنده. تو کامپیوتر هم یه چیز مثل این می مونه. (اولین عکس این مطلب رو نگاه کنید، اون چیزی که بالای برج هست یه بالون هست)

—–

پ.ن: مقاله اصلی به زبان انگلیسی درباره محیط های کاربری اول شخص

پ.ن:می گن در آینده علم کامپیوتر به سمت دو چیز میره…لوازم همراه و برنامه های تحت وب. کیه که اینو انکار کنه؟!

پ.ن: امیدوارم خوشتون اومده باشه از این مطلب.