Archive for مارس 2012

چرا و چگونه باید یک ایده را مطرح کرد؟

2012/03/25

مطرح کردن یه ایده خیلی مهم هست. تصور کنید شما یه ایده دارید درباره‌ی یه مدل جدید از انرژی، اما به خاطر این که در بعضی زمینه ها تخصص ندارید، قادر به پیاده سازی اون نیستید. خب اینجاس که باید فکر و ایده‌تون رو با یه فرد دیگه در میون بزارید تا بتونید از تخصص فرد مقابلتون استفاده کنید. اینجا جایی که شما می‌تونید گند بزنید به همه چی، یا کاری کنید که تبدیل بشید به ادیسون بعدی!

وقتی یه ایده رو با یه نفر درمیون می‌زارید، ۲تا حالت می‌تونه داشته باشه. یا طرف ۱۰۰٪ میفهمه چی میگید! (که خب اگه اینجوری باشه، یعنی اون طرف یا ذهن خوان ماهری هست، یا این ایده قبلا تو ذهنش بوده) یا یه درصد خیلی کمی از ایده‌تون رو می‌فهمه. اگه درصد کمیش رو فهمید معمولا دو حالت داره، یا ازتون توضیح بیشتری می‌خواد یا بهتون می‌گه این ایده مسخره‌س و روش وقت نباید گذاشت.

حالت دوم رایج تر هست، یعنی یکی یه چیزایی می‌فهمه از ایده‌ی شما اما چون از زاویه‌ی دید خودش داره نگاه می‌کنه به ایده و جزئیات و ریزه‌کاری هایی که شما می‌بینید اون نمی‌بینه، خودش رو راحت می‌کنه و در یک کلام می‌گه «فکر خوبی هست اما خیلی آرمانیه و فکر می‌کنم جواب نمی‌ده!» (حالا نه خود طرف امتحانش کرده نه هیچی، فقط حس می‌کنه این عملی نیست!)

این وسط چیزی که خیلی مهمه این هست که ایده‌تون رو چجوری به اشتراک می‌زارید با دیگران. من خودم چند راه به ذهنم می‌رسه و ازش استفاده می‌کنم که سه تا از مهمترین‌هاش رو می‌گم.

یکی از اون‌ها تهییج کردن هست. یه فکر رو طوری بیان کنید که به فرد مقابل بیشترین بار احساسی وارد بشه. حتما دیدید اکثر ما توی جلسات رسمی یا توی کنفرانس‌ها یا توی ارائه‌ی مطلبها خسته می‌شیم و هی با خودمون می‌گیم «چرا اینقد داره طرف چرت و پرت می‌گه.» خب این طرز فکر یه دلیل بیشتر نداره، اونم این هست که اون فرد مقابل اصلا به این‌که چه چیزی برای ما جالب هست فکر نکرده. فکر می‌کنه هرچقدر از خودش بیشتر تعریف کنه ما بیشتر ذوق زده می‌شیم درحالی که اتفاقی دقیقا برعکس میوفته، یعنی ما بیشتر حالمون به هم می‌خوره! اما اگه برای مثال ما سخنرانی یا ارائه یا کنفرانسمون رو با یه موضوع شروع کنیم که مورد علاقه‌ی فرد مقابل هست، طرف مقابل درصد فهمش از مطالب ما به صورت خیلی عجیبی زیاد می‌شه (و حتی در بعضی جاها دیده شده که خودش کمک می‌کنه به کامل کردن ایده!)

یه موضوع دیگه که به نظر من اهمیت زیادی داره این هست که باید تا جایی که می‌شه از ابزار دیگه  برای انتقال مطالب کمک گرفت. از تصاویر، از صداها، از مثال‌ها و … این خیلی کمک می‌کنه که فرد مقابل درک صحیحی از ایده داشته باشه. ایده چیزی هست که در ذهن ما هست، و کسی قادر نیست ذهن ما رو بخونه (البته عاغای مجریه با دستمال کاغذی می‌تونه این کارو انجام بده! )‌ استفاده از وسایلی که بهش اشاره شد کمک می‌کنه ذهنیت ما بیشتر مشخص بشه.

راه آخر این هست که از دیگران یاد بگیرید چطور باید ایده‌تون رو با دیگران شریک بشید! یکی از راه‌هایی که می‌شه خیلی از راه‌های انتقال فکر و ایده رو یاد گرفت دیدن کنفرانس‌های استیو جابز هست (توی یوتیوب ریخته!). خیلی از چیز‌هایی که الان دور و برمون هست رو بار اول اپل ساخته واونو زمانی ساخته که اصلا نیازی بهش حس نمی‌شده. اما استیو جابز چند جا با ارائه‌ی ذهنیاتش به افراد تونسته اونارو راضی کنه که الان بیشتر از هر وقت دیگه‌ای نیاز به فلان چیز هست!. یکی هنگامی که ایده‌ش رو به کارمندای اپل می‌گه. یکی هم وقتی محصولاتش رو به مردم معرفی می‌کنه. (توصیه می‌کنم برای شناختن راه‌هایی که استیوجابز استفاده می‌کرده برای انتقال ایده و تفکرش، کتاب  the presentation secrets of steve jobs رو بخونید. البته زندگی‌نامه‌ی استیو جابز هم پر هست از لحظه‌هایی که جابز تونسته فکر افراد و کارکنان و مردم رو تغییر بده و ایده‌ی ذهنش رو با اون‌ها شریک بشه)

مطمئنا راه‌های زیادتری برای انتقال ایده‌ها و فکرها هست. و قطعا نمی‌شه کل راه ها رو توی یه پست وبلاگ جمع کرد (اونم موقعی که اکثرا عادت دارن همه چیز رو تو ۱۴۰ کارکتر جمع کنن). اگه شما هم راهی رو استفاده می‌کنید برای انتقال فکرتون به دیگری یا تجربه‌ای داشتید حتما با ما هم شریک بشید (توی کامنت ها بگید!)

Advertisements

چطور باید شروع به کار کرد

2012/03/19

وقتی سال نود شروع شد، یکی از دغدغه هایی که داشتم این بود: چرا چیزهایی رو که می‌خوام نمی‌تونم تولید کنم.  این دغدغه از اینجا شروع می‌شد که سال قبلش (یعنی ۸۹) واسه خودم یه برنامه بلند مدت چیده بودم که تا آخر امسال فلان کار رو انجام می‌دم، فلان موضوع رو بیشتر روش کار می‌کنم، فلان مطلب رو یاد می‌گیرم و … اما خب، اون «سنگ» بزرگ شد و باعث شد نتونم پرتش کنم.

اما برعکس الان دیگه اون دغدغه‌ی شروع سال نود رو ندارم، اونم به خاطر اتفاقاتی بود که امسال افتاد. مهم‌ترین کاری که انجام دادم پروژه‌ی «پیشنیاز» بود (در اصل پیشنیاز، یک تیر و چند نشون بود، چون کنارش خیلی چیزای جدید دیگه رو هم تجربه کردم، از جمله کار تیمی، سر و کله زدن با آدمای مختلف، برخورد با کاربرها و …) تابستونش «شایسته‌ترین» رو ساختم  و همینطور پاییزش، «فکر و بکر» رو درست کردم. در اصل سال نود نزدیک‌تر بود به چیزی که انتظارشو داشتم.

اما چی شد که اینجور شد.

من آدمی هستم که تا وقتی دلیلی برای انجام یه کار نبینم اون کار رو انجام نمی‌دم. تا وقتی بتونم عقب می‌ندازم تمام کار ها رو. اما امسال فهمیدم این اخلاق کاملا به درد نخوره. چرا که توی این ۳تا پروژه دقیقا برعکس عمل کردم و اتفاقا نتیجه گرفتم. یعنی به محض این‌که «ایده» به ذهنم رسید، کار پیاده سازیش رو خیلی زود و همون لحظه شروع کردم و گذاشتم مراحل صیغل خوردن ایده و کامل شدنش در همون اجرای کار انجام بشه.

شروع یه کار سخت ترین و مهم‌ترین بخش کار هست. بهترین مثالی که می‌تونم بزنم مثال «اصطکاک» هست. وقتی یه ماشین رو می‌خوای هل بدی، اولش انرژی خیلی زیادی می‌خواد تا حرکت کنه، اما به محض اینکه راه افتاد هی سرعتش زیاد و زیادتر می‌شه. انجام کارهای مختلف هم به همین شکله. باید شروع کنی به هل دادن خودت که کار رو انجام بدی، بعد کم کم کار خودش خود به خود روی دور میوفته.

«انگیزه» اون انرژی اضافی هست. و متاسفانه تاریخ انقضای انگیزه، یه ذره کم هست! اگه تا انگیزه‌ی یه کاری رو داری انجام ندیش، و بگی باشه شاید یه موقع این انگیزهه بیشتر شد، متاسفانه باید بگم، هیچ وقت بیشتر که نمی‌شه هیچ، کمتر هم می‌شه. خیلی‌ها از جمله خودم فکر می‌کنیم واسه شروع کردن کار باید یه علامتی از یه جایی بیاد که بگه از الان باید شروع کرد. این اشتباهه. این باعث شکست خوردن،ه چرا که هیچ وقت اون علامت نمیاد یا اگر هم میاد در آخرین لحظه میاد (مثلا شب امتحان). بهتره اینجوری بگم، اگه کاری رو لازمه انجام بدید، خوب پس زودتر انجام بدید دیگه!

برای سال جدید، اینو مد نظر داشته باشید که مهم فقط شروع کردنه. تا انگیزه دارید شروع کنید به کار. بقیه‌ش خود به خود درست می‌شه.