Archive for the ‘تراوشات ذهن’ Category

شایسته ترین چی بود؟ چرا و چه‌جور من «شایسته ترین» رو نوشتم؟

2012/07/15

یکسال پیش، همچین موقع‌هایی، شروع به نوشتن یه سایت کردم که بعدا اسمش رو گذاشتم شایسته‌ترین. البته الان دیگه مدت زمان دامینش تموم شده و عملا این سایت دیگه وجود نداره (از طریق هاست می‌تونید البته به یه صفحه‌ش دسترسی داشته باشید). توی این مطلب می‌خوام راجع به شایسته‌ترین صحبت کنم و بگم چی بود و چرا بود و بودنش چه فایده‌ای داشت. پس کم حرفی می‌کنم و می‌رم سر اصل مطلب.

به عنوان یه دوست بهتون توصیه می‌کنم اگه برنامه نویس هستید، سعی کنید بی‌کار نمونید و هر از چند گاهی برای تفریح هم که شده یه پروژه کوچیک نرم افزاری رو انجام بدید. شایسته‌ترین بر مبنای همین فکر شکل گرفت. یه روز که نشسته بودم و فیلم سوشال نتورک رو می‌دیدم، رسید به صحنه ای که زاکربرگ شروع به نوشتن یه سایت کرد به نام فیس‌مش.  فیس‌مش اینجوری کار می‌کرد که زاکربرگ یه سری از عکس‌های هم‌کلاسی‌هاش رو با استفاده از هک کردن سرور دانشگاه تونسته بود به دست بیاره، بعد هر کس که وارد سایت فیس‌مش می‌شد براش به طور اتفاقی دو تا از این عکس‌ها لود می‌شد (عکس هم کلاسی‌هاش) بعد اون فردی که وارد سایت شده ازش سوالی پرسیده می‌شد که کدوم یکی از این دو نفر عکس جذاب‌تری دارن. و اون فرد بر روی هر عکسی که کلیک می‌کرد با استفاده از یه الگوریتمی یه امتیاز به اون عکس داده می‌شد. خلاصه هر عکس بر اساس درجه جذابیت رتبه بندی می‌شد.

ایده جالبی هست در کل ولی اگه برای افراد آشنا این پیاده بشه یه جورایی ایده‌ی کثیفی از کار درمیاد. چون شاید یکی دوست نداشته باشه اصلا از عکسش اینجور جاها استفاده بشه و یا کلی دلیل دیگه.

خب من این فیلم رو دیدم و همینجور که با خودم فکر می‌کردم دیدم خیلی جالب می‌شه اگه همین کارو با عکس‌های فیس‌بوک بچه‌های دانشگاه انجام بدم. با این‌که می‌ترسیدم شاید آخر و عاقبت بدی واسم داشته باشه، اما با یکم پررویی شروع کردم به نوشتن این برنامه.

قسمت اول: جمع‌آوری اطلاعات

خب مهمترین قسمت این بود که بتونم اطلاعات تمام کسایی که توی دانشگاهمون درس می‌خونن رو جمع کنم. فکر‌های زیاد به سرم زد، یکیش این بود که یه پیج فیس‎بوک بزنم و بقیه رو دعوت کنم توش تا بتونم از اطلاعاتشون استفاده کنم، راه دیگه این بود که خودم یکی یکی برم پیج بچه‌های دانشگاه و اطلاعات رو جمع کنم. این دوتا ایده زیاد جالب نبود. چون ایده اولی رو هیچکس مطمئنا نمیومد سمتش و ایده دوم هم اضافه کاری خیلی زیادی داشت. راهی که ازش استفاده کردم برای جمع‌آوری اطلاعات این بود که اگه دقت کرده باشید، فیس‌بوک یه قسمت داره به نام Find Friends وقتی وارد این قسمت می‌شید با استفاده از یه سری الگوریتم بهتون افراد رو پیشنهاد می‌ده برای دوستی. اگه باز بیشتر دقت کرده باشید اون سمت چپش یه سری چک باکس هست برای فیلتر کردن دوست‌ها بر اساس این‌که کجا درس می‌خونن، اهل کجان، یا کجا کار می‌کنن. اگه یکم اهل هک کردن باشید الان متوجه شدید که من چی‌کار کردم…

صفحه‌ی جستجوی دوستان فیس‌بوک

صفحه‌ی جستجوی دوستان فیس‌بوک، به اون قسمتی که مشخص شده دقت کنید، اونجا رو می‌گم

خب فک کنم تابلو بود که چی کار کردم . کاری که کردم تیک زدن بخش دانشگاه خودمون بود، اینجوری فیس‌بوک فقط کسایی رو بهم پیشنهاد می‌ده که توی دانشگاه خودمون درس می‌خونن. یعنی دقیقا همونچیزی که دنبالش بودم یه لیست بلند بالا از هم کلاسیام. خب اما اینجا کار تموم نشد. من نیاز داشتم تا اسم‌ها و عکس‌ها رو داشته باشم. خب باز حجم داده ها زیاد بود، پس متوصل شدم به کد نویسی (درس اول برنامه نویسی: اگه قراره یه کاری رو خیلی زیاد انجام بدی، برنامه‌شو بنویس). یه اکستنشن نوشتم برای کروم، که کار این اکستنشن این بود که برای من آیدی فیس‌بوک تمام مواردی که توی اون صفحه به من پیشنهاد داده می‌شد رو جمع می‌کرد و توی یه صفحه‌ی دیگه برای من آیدی شونو برمی‌گردوند. اول از همه یه توضیح کوچیک بدم که اکستنشن چیه و چی کار می‌کنه؟ اکستنشن یا افزونه در واقع یه تکه کد جاوااسکریپت هست که بر روی مرورگر نصب می‌شه و اجازه می‌ده بعضی از امکانات اضافی به سایت‌ها اضافه بشه، مثلا شما می‌تونید اکستنشن بزرگ کردن سایز فونت سایت‌ها رو بگیرید و نصب کنید، بعد از این که نصب کردید با توجه به کاری که توی اون اکستنشن انجام می‌شه، می‌تونید اندازه فونت سایت‌ها رو کم و زیاد کنید. (این یه مثال بود، مطمئن نیستم که همچین چیزی هست یا نه) خب این اکستنشن هم که من نوشتم در واقع توی کد html سایت جستجو می‌کرد وبا استفاده از امکاناتی که جاوااسکریپت در اختیارم می‌زاشت برای من آی‌دی های فیس‌بوک بچه‌ها رو برمی‌گردوند. (اگه یکم جاوااسکریپت کار کرده باشید می‌دونید گرفتن value از یه تگی که می‌دونیم اسمش چی هست کار خیلی خیلی خیلی … خیلی راحتی هست).

کد‌های html صفحه‌ی جستجوی دوستان در فیس‌بوک

کد‌های html صفحه‌ی جستجوی دوستان در فیس‌بوک. اگه دقت کنید، می‌بینید فیس‌بوک آی‌دی افراد رو یه جورایی جا داده بین کد‌های html

قسمت دوم: اپن گراف (Open Graph) فیس‌بوک چجوری کار می‌کنه؟

اگه بخوام تو یه جمله بگم اپن گراف فیس‌بوک چیه اینجوری باید بگم که اگه فیس‌بوک رو یه ماشین فرض کنیم، موتورش همین اپن گراف هست. تمام اطلاعات و اتفاقات (از لایکی که می‌زنید تا عکسی که شیر می‌کنید) اونجا ذخیره می‌شه. خب، فیس‌بوک حتما می‌دونید که برای کاربراش حریم خصوصی داره، یعنی مثلا اگه من دوست شما نیستم، نمی‌تونم عکسای شما رو ببینم، تا اینکه شما اجازه بدید، اما خوشبختانه، چند مورد هم از اطلاعات هست که هر کار کنید عمومی هست مثل نام، نام خانوادگی، جنسیت و عکس پروفایلتون. اینا رو روش کنترلی ندارید شما. برای این‌که ببینید چطور می‌شه به این اطلاعات دسترسی پیدا کرد کافیه آی‌دی فیس‌بوکتون یا یوزرنیم فیس‌بوکتون رو انتهای این آدرس بزارید. یه فایل متنی json واستون برمی‌گرده که اطلاعات اونجاس.

http://graph.facebook.com/put-your-facebook-id-or-your-username-here

 . واسه این‌که از این قسمت اطلاعات بیشتر کسب کنید، می‌تونید با یه سرچ ساده توی گوگل ببنیند چه امکانات زیادی رو اپن گراف در اختیارتون گذاشته، چجوری می‌تونید باهاش برنامه نویسی کنید.

خب فاصله نگیریم از بحث. ما یه سری آی‌دی داشتیم از بچه‌هایی که توی دانشگاه هم کلاسیمون بودن. از طرفی اپن گراف فیس‌بوک هم با گرفتن آی‌دی نام و نام خانوادگی و عکس پروفایل پیکچر افراد رو بهمون برمی‌گردونه. 1+1 = 2  . 🙂 پس کل کاری که اینجا انجام دادم این بود که با یه اسکریپت php که آی‌دی هارو به اپن گراف فیس‌بوک می‌فرستاد و در جواب جنسیت افراد رو برمی‌گردوند، تک تک این آی‌دی ها از لحاظ جنسیت تفکیک شدن و در دیتابیس ذخیره شدن. (تا اینجا کاری داشت؟)

قسمت سوم: خریدن دامین، راه انداختن سایت، درست کردن html و css و … و انجام دادن یه سری از کارهای روتین

خب دامین رو خریدم (یادش بخیر اونموقع دلار ارزون بود و دامنه .com نه هزار تومن بود، الان شده بیست هزار تومن) یه مقدار کد اچ تی ام ال زدم و سایت آماده بارگزاری شد. اسمش رو گذاشتم شایسته‌ترین. طرز کارش دقیقا شکل فیس‌مش بود با همون الگوریتم امتیاز دهی، با همون ایده، اما با عکس‌های فیس بوک هم کلاسیایی دانشگاهیم. کل این اتفاقات در عرض سه روز افتاد. اینجوری هم کار می‌کرد که با استفاده از یه کد SQL به طور رندوم دو تا ردیف که کد جنسیتشون یکی بود انتخاب می‌شد، با درخواستی که به اپن گراف فیس‌بوک فرستاده می‌شد عکس‌ها و اسم‌هاشون برام میومد (کل دیتا بیس سه تا ستون داشت، آی‌دی، کد جنسیت و امتیاز 🙂 ) و من اونا رو می‌زاشتم توی صفحه، و فردی که اومده بود امتیاز بده، بعد از این‌که روی عکس کلیک می‌کرد آی ‌دی عکس به سرور میومد و الگوریتم امتیاز دهی روش اجرا می‌شد و نتیجه ذخیره می‌شد. به همین راحتی، به همین خوشمزگی!

شایسته‌ترین

شایسته‌ترین، صفحه‌ی انتخاب 🙂

نتیجه گیری

نتیجه گیری رو می‌سپرم به خودتون، اما همونجور که گفتم، اگه فکر می‌کنید چیزی باید باشه و نیست این وظیفه‌ی شماست که به وجودش بیارید، شاید این کاری که انجام دادم اصلا ارزشی نداشت، شاید فکر کنید وقت تلف کردن محض بود، اما از همین کار کوچیک و تفریحونه سه روزه، کلی تجربه پیدا کردم، که الان دارم روی یه پروژه‌ی دیگه (که بعدا حتما خبرشو بهتون می‌گم) از همون تجربه‌ها استفاده می‌کنم.

پ.ن: یه سری آمار از این سایت تونستم به دست بیارم که بعدا حتما بهتون می‌گم، خیلی جالب بود واسه خود من به شخصه.

پ.ن: از همه دوستام که شاید اون موقع ناراحت شده‌ن معذرت می‌خوام.

Advertisements

چرا و چگونه باید یک ایده را مطرح کرد؟

2012/03/25

مطرح کردن یه ایده خیلی مهم هست. تصور کنید شما یه ایده دارید درباره‌ی یه مدل جدید از انرژی، اما به خاطر این که در بعضی زمینه ها تخصص ندارید، قادر به پیاده سازی اون نیستید. خب اینجاس که باید فکر و ایده‌تون رو با یه فرد دیگه در میون بزارید تا بتونید از تخصص فرد مقابلتون استفاده کنید. اینجا جایی که شما می‌تونید گند بزنید به همه چی، یا کاری کنید که تبدیل بشید به ادیسون بعدی!

وقتی یه ایده رو با یه نفر درمیون می‌زارید، ۲تا حالت می‌تونه داشته باشه. یا طرف ۱۰۰٪ میفهمه چی میگید! (که خب اگه اینجوری باشه، یعنی اون طرف یا ذهن خوان ماهری هست، یا این ایده قبلا تو ذهنش بوده) یا یه درصد خیلی کمی از ایده‌تون رو می‌فهمه. اگه درصد کمیش رو فهمید معمولا دو حالت داره، یا ازتون توضیح بیشتری می‌خواد یا بهتون می‌گه این ایده مسخره‌س و روش وقت نباید گذاشت.

حالت دوم رایج تر هست، یعنی یکی یه چیزایی می‌فهمه از ایده‌ی شما اما چون از زاویه‌ی دید خودش داره نگاه می‌کنه به ایده و جزئیات و ریزه‌کاری هایی که شما می‌بینید اون نمی‌بینه، خودش رو راحت می‌کنه و در یک کلام می‌گه «فکر خوبی هست اما خیلی آرمانیه و فکر می‌کنم جواب نمی‌ده!» (حالا نه خود طرف امتحانش کرده نه هیچی، فقط حس می‌کنه این عملی نیست!)

این وسط چیزی که خیلی مهمه این هست که ایده‌تون رو چجوری به اشتراک می‌زارید با دیگران. من خودم چند راه به ذهنم می‌رسه و ازش استفاده می‌کنم که سه تا از مهمترین‌هاش رو می‌گم.

یکی از اون‌ها تهییج کردن هست. یه فکر رو طوری بیان کنید که به فرد مقابل بیشترین بار احساسی وارد بشه. حتما دیدید اکثر ما توی جلسات رسمی یا توی کنفرانس‌ها یا توی ارائه‌ی مطلبها خسته می‌شیم و هی با خودمون می‌گیم «چرا اینقد داره طرف چرت و پرت می‌گه.» خب این طرز فکر یه دلیل بیشتر نداره، اونم این هست که اون فرد مقابل اصلا به این‌که چه چیزی برای ما جالب هست فکر نکرده. فکر می‌کنه هرچقدر از خودش بیشتر تعریف کنه ما بیشتر ذوق زده می‌شیم درحالی که اتفاقی دقیقا برعکس میوفته، یعنی ما بیشتر حالمون به هم می‌خوره! اما اگه برای مثال ما سخنرانی یا ارائه یا کنفرانسمون رو با یه موضوع شروع کنیم که مورد علاقه‌ی فرد مقابل هست، طرف مقابل درصد فهمش از مطالب ما به صورت خیلی عجیبی زیاد می‌شه (و حتی در بعضی جاها دیده شده که خودش کمک می‌کنه به کامل کردن ایده!)

یه موضوع دیگه که به نظر من اهمیت زیادی داره این هست که باید تا جایی که می‌شه از ابزار دیگه  برای انتقال مطالب کمک گرفت. از تصاویر، از صداها، از مثال‌ها و … این خیلی کمک می‌کنه که فرد مقابل درک صحیحی از ایده داشته باشه. ایده چیزی هست که در ذهن ما هست، و کسی قادر نیست ذهن ما رو بخونه (البته عاغای مجریه با دستمال کاغذی می‌تونه این کارو انجام بده! )‌ استفاده از وسایلی که بهش اشاره شد کمک می‌کنه ذهنیت ما بیشتر مشخص بشه.

راه آخر این هست که از دیگران یاد بگیرید چطور باید ایده‌تون رو با دیگران شریک بشید! یکی از راه‌هایی که می‌شه خیلی از راه‌های انتقال فکر و ایده رو یاد گرفت دیدن کنفرانس‌های استیو جابز هست (توی یوتیوب ریخته!). خیلی از چیز‌هایی که الان دور و برمون هست رو بار اول اپل ساخته واونو زمانی ساخته که اصلا نیازی بهش حس نمی‌شده. اما استیو جابز چند جا با ارائه‌ی ذهنیاتش به افراد تونسته اونارو راضی کنه که الان بیشتر از هر وقت دیگه‌ای نیاز به فلان چیز هست!. یکی هنگامی که ایده‌ش رو به کارمندای اپل می‌گه. یکی هم وقتی محصولاتش رو به مردم معرفی می‌کنه. (توصیه می‌کنم برای شناختن راه‌هایی که استیوجابز استفاده می‌کرده برای انتقال ایده و تفکرش، کتاب  the presentation secrets of steve jobs رو بخونید. البته زندگی‌نامه‌ی استیو جابز هم پر هست از لحظه‌هایی که جابز تونسته فکر افراد و کارکنان و مردم رو تغییر بده و ایده‌ی ذهنش رو با اون‌ها شریک بشه)

مطمئنا راه‌های زیادتری برای انتقال ایده‌ها و فکرها هست. و قطعا نمی‌شه کل راه ها رو توی یه پست وبلاگ جمع کرد (اونم موقعی که اکثرا عادت دارن همه چیز رو تو ۱۴۰ کارکتر جمع کنن). اگه شما هم راهی رو استفاده می‌کنید برای انتقال فکرتون به دیگری یا تجربه‌ای داشتید حتما با ما هم شریک بشید (توی کامنت ها بگید!)

چطور باید شروع به کار کرد

2012/03/19

وقتی سال نود شروع شد، یکی از دغدغه هایی که داشتم این بود: چرا چیزهایی رو که می‌خوام نمی‌تونم تولید کنم.  این دغدغه از اینجا شروع می‌شد که سال قبلش (یعنی ۸۹) واسه خودم یه برنامه بلند مدت چیده بودم که تا آخر امسال فلان کار رو انجام می‌دم، فلان موضوع رو بیشتر روش کار می‌کنم، فلان مطلب رو یاد می‌گیرم و … اما خب، اون «سنگ» بزرگ شد و باعث شد نتونم پرتش کنم.

اما برعکس الان دیگه اون دغدغه‌ی شروع سال نود رو ندارم، اونم به خاطر اتفاقاتی بود که امسال افتاد. مهم‌ترین کاری که انجام دادم پروژه‌ی «پیشنیاز» بود (در اصل پیشنیاز، یک تیر و چند نشون بود، چون کنارش خیلی چیزای جدید دیگه رو هم تجربه کردم، از جمله کار تیمی، سر و کله زدن با آدمای مختلف، برخورد با کاربرها و …) تابستونش «شایسته‌ترین» رو ساختم  و همینطور پاییزش، «فکر و بکر» رو درست کردم. در اصل سال نود نزدیک‌تر بود به چیزی که انتظارشو داشتم.

اما چی شد که اینجور شد.

من آدمی هستم که تا وقتی دلیلی برای انجام یه کار نبینم اون کار رو انجام نمی‌دم. تا وقتی بتونم عقب می‌ندازم تمام کار ها رو. اما امسال فهمیدم این اخلاق کاملا به درد نخوره. چرا که توی این ۳تا پروژه دقیقا برعکس عمل کردم و اتفاقا نتیجه گرفتم. یعنی به محض این‌که «ایده» به ذهنم رسید، کار پیاده سازیش رو خیلی زود و همون لحظه شروع کردم و گذاشتم مراحل صیغل خوردن ایده و کامل شدنش در همون اجرای کار انجام بشه.

شروع یه کار سخت ترین و مهم‌ترین بخش کار هست. بهترین مثالی که می‌تونم بزنم مثال «اصطکاک» هست. وقتی یه ماشین رو می‌خوای هل بدی، اولش انرژی خیلی زیادی می‌خواد تا حرکت کنه، اما به محض اینکه راه افتاد هی سرعتش زیاد و زیادتر می‌شه. انجام کارهای مختلف هم به همین شکله. باید شروع کنی به هل دادن خودت که کار رو انجام بدی، بعد کم کم کار خودش خود به خود روی دور میوفته.

«انگیزه» اون انرژی اضافی هست. و متاسفانه تاریخ انقضای انگیزه، یه ذره کم هست! اگه تا انگیزه‌ی یه کاری رو داری انجام ندیش، و بگی باشه شاید یه موقع این انگیزهه بیشتر شد، متاسفانه باید بگم، هیچ وقت بیشتر که نمی‌شه هیچ، کمتر هم می‌شه. خیلی‌ها از جمله خودم فکر می‌کنیم واسه شروع کردن کار باید یه علامتی از یه جایی بیاد که بگه از الان باید شروع کرد. این اشتباهه. این باعث شکست خوردن،ه چرا که هیچ وقت اون علامت نمیاد یا اگر هم میاد در آخرین لحظه میاد (مثلا شب امتحان). بهتره اینجوری بگم، اگه کاری رو لازمه انجام بدید، خوب پس زودتر انجام بدید دیگه!

برای سال جدید، اینو مد نظر داشته باشید که مهم فقط شروع کردنه. تا انگیزه دارید شروع کنید به کار. بقیه‌ش خود به خود درست می‌شه.

غریبه‌هایی آشنا

2012/01/02

چند وقت پیش توی سالن برق و کامپیوتر دانشگاهمون نشسته بودم روی صندلیایی که مخصوص استراحت گذاشتن، اونم تو ساعتی که اوج شلوغی بود اونجا و همه میومدن و می‌رفتن.
اکثر کسایی که از اونجا رد می‌شدن رو به لطف فیس‌بوک می‌شناختم، علاقه‌مندیاشونو می‌دونستم، اینکه کجا رفتن و چیکار کردن رو می‌دونستم، حتی رابطه‌هاشونو می‌دونستم، خیلی از عکساشونو دیده بودم، نحوه‌ی حرف زدنشون رو می‌دونستم، اعضای خانوادشونو می‌شناختم و…
همه‌ی اینا در حالی بود که یک کلمه حتی با هیچ‌کدومشون حرف نزده بودم.

من اسم این مدل روابط جدید بین آدما رو می‌زارم رابطه‌ی «غریبه‌های آشنا». کسایی که اطلاعات زیادی از ما دارن،‌ اما حتی یک بار با ما رو در رو نشدن.

درباره‌ی خوبی یا بدیش نمی‌خوام حرفی بزنم، اما فقط می‌خوام از یه جهت به این موضوع نگاه کنم. اونم این هست که این مدل روابط حس کنجکاوی بین افراد رو برای شناختن هم تو دنیای واقعی از بین می‌بره. دیگه لذت ملاقات بار اول به آدم دست نمی‌ده. لذت اکتشاف متقابل پیدا نمی‌شه، لذت ریسک کردن این مدلی ضعیف می‌شه که این جالب نیست از نظر من، چون به‌دور از روند طبیعیش هست.

خلاصه این‌که روابط به صورت خیلی ناجوری داره پیچیده می‌شه و این آدم رو به فکر فرو می‌بره که کدوم مدل روابط بهتر هست؟ رابطه‌ و دوستیی که با شناخت صفر طرفین شروع میشه و بر حسب نیاز طرفین به هم اطلاعات می‌دن، یا روابطی که از اولش هر دو طرف یه سری چیز‌ها از هم می‌دونن.

نظر شما چیه؟

وقتی «سادگی» لباس «پیچیدگی» را به تن می‌کند

2011/10/21

گاهی اوقات فکر می‌کردم پارامترهایی که روی یه چیز تاثیر می‌زاره خیلی زیاد هستند و عملا غیر قابل اندازه گیری؛

اما بعدا فهمیدم اینطور نیست. این نشونه‌ی جهل ما هست که عوامل موثر رو خیلی خیلی زیاد و غیر قابل شمارش و غیر قابل بیان می‌دونیم. در عمل عوامل موثر خیلی کم هست.

شاهد این قضیه هم قوانین ۳ گانه‌ی نیوتن هست. تا قبل از نیوتن خیلی‌ها سعی کردن به فیزیک حرکتی این عالم فکر کنن ولی به نتیجه نرسیدن. فکر می‌کردن حرکت یه جسم به عوامل زیادی بستگی داره. در حالی که در اصل فقط ۳تا قانون بود که کل حرکت در عالم رو کنترل می‌کرد. اگر یکم فکر کنیم می‌بینیم در خیلی موارد دیگه هم همین داستان صادقه. مثلا قوانین ریاضی در ۲ یا ۳ خط بیان می‌شن، دنیا از آرایش پرتون‌ها و الکترون‌ها تشکیل شده، علم کامپیوتر از روابط منطقی بین صفر و یک تشکیل شده و…

با این پیش‌فرض می‌شه نتیجه گرفت خیلی از چیزهای دیگه هم که کشف نشده قانون ساده‌ای داره. شاید قانونی که بر کل این گیتی حکم فرما هست و سال‌ها هست که فیزیک‌دان ها دنبال این قانون هستند – اگه یه روزی کشف بشه – در یک خط بیان بشه!

تا الان درباره‌ی موضوع علم حرف می‌زدم. ولی تا علم به زندگی ما وارد نشه، عملا چیز بی‌مصرفی هست.

زندگی و چیز‌هایی که توش اتفاق میوفته پیچیده نیست. درسته، قانون سرراستی واسش نیست که اگر عمل «الف» رو انجام بدی بازتابش «ب» هست. ولی اصول یکیه.

بر می‌گردم سر علم دوباره و برمی‌گردیم به کلاس فیزیک. تو فیزیک (درسی که می‌تونست شیرین باشه اگه اجازه می‌دادن 🙂 ) قوانین حرکتی خطی داشتیم که در دو بعد صادق بود. یه سری قوانین هم داشتیم که مربوط به حرکت دورانی بود. هر دوی این قوانین در اصل از ریاضیات میومد. از قضایای جبر خطی و از قضایای مثلثات. قوانین پایه اینا بود. هرکسی (مثل خود من) حتما شب امتحان یه کاغذ از این فرمولا تهیه کرده. کل این فرمول‌ها شاید به یه کاغذ کامل نمی‌رسید حتی. خودم به شخصه وقتی این کاغذ رو تهیه می‌کردم خیلی خوشحال بودم که تونستم کل «موضوعات مهم» رو جمع کنم، اونم تو نصف صفحه تازه! اما فردای امتحان در عین حال که تمام این فرمول‌ها رو از حفظ داشتیم، امتحانی می‌دادن به ما که برق از سرمون می‌پرید. امتحان سخت نبود. درک ما از قوانین کم بود، یه ظاهر از قانون می‌دیدیم. ما کل قوانین رو از حفظ داشتیم پس مشکل چی بود؟  طراح امتحان از ما باطن اون قانون رو می‌خواست و چون ما باطن قانون رو نمی‌دونستیم، اتوماتیک تمایل پیدا می‌کردیم به پیچیده کردن موضوع. فکر می‌کردیم سوال امتحان از خارج از کتاب اومده و فرمولی توش استفاده شده که ما قبلا نمی‌دونستیم!

بر می‌گردم به زندگی، از بچگی وقتی ۷ سالمون بود و پامون به درس و مدرسه باز شد، تا الان دارن «دستورالعمل زندگی» یادمون می‌دن. قوانینی مثل:

هر چیز که ضرر داره نباید ازش استفاده کرد. آنچه را بر خود می‌پسندی بر دیگران بپسند. بازتاب خوبی، خوبی و بازتاب بدی، بدی هست. از چیزهایی که داری باید به بقیه ببخشی چه مادی چه معنوی و …

شاید اگه یکی وقت بزاره و اینارو جمع‌اوری کنه کل این قوانین به چند صفحه برسه. و باز اگه یکی وقت بزاره بتونه هر قانون رو از قانون دیگه استخراج کنه (مثلا بگیم وقتی داریم به بقیه چیزی می‌بخشیم و اون چیز، «خوب» هست پس داریم به فرد مقابل خوبی می‌کنیم، پس نتیجه‌ی خوب می‌بینیم بعدا)

از قوانین زندگی، خیلی‌هاش رو می‌دونیم. اما طراح سوال از ما باطن قانون رو می‌خواد. قوانین همون قوانین ساده‌س. ولی چون ما ایده‌ای نداریم برای خیلی از مسائل زندگی ذهنمون اتوماتیک تمایل پیدا می‌کنه به پیچیده کردن موضوع. فکر می‌کنیم کجای کار لنگیدیم، چیو نادیده گرفتیم و …

موضوع اینجاست که دنیا بر سادگی بنا شده. نه پیچیدگی. این ما هستیم که با جهلمون اونو پیچیده می‌کنیم.

قوانین زندگانی

پ.ن: تصویر فوق در کتاب اخیر استیون هاوکینگ اومده. همون کتابی که سر و صدای زیادی درست کرد. گروهی دانشمند با استفاده از پیاده سازی یکسری قوانین درباره‌ی یک مستطیل و همسایه‌های اون، وبا حالت‌های ۱ و صفر و پیاده‌سازی این قوانین در ابر کامپیوتر ها و دادن شرایط اولیه‌ی مختلف، این دنیای مربعی رو ساختن و در کمال تعجب شاهد بودند که با تعداد فقط ۵ قانون چطور شاهد بازتاب‌های گوناگون و حالت‌های غیرقابل پیش‌بینی هستن.

بازتاب‌هایی مثل اینکه یه شکل تونست شکل دیگه‌ای رو به وجود بیاره (مثل تقسیم سلولی در ابتدای پیدایش جهان که سر منشا تولید موجودات شد). شکل به وجود اومده کم کم نابود شد (انقراض). شکل جدیدی ساخته شد و موندگار شد (خلقت). شکل‌ها با این قوانین حرکت کردند (قوانین فیزیک) و …

پ.ن: اول این بحث به صورت یه استاتوس بود. فکر نمی‌کردم که این‌همه مورد توجه باشه. واسه همین تصمیم گرفتم کامل‌ترش رو بنویسم

شبیه سازی خلقت

2010/01/03

روزی که ربات ها انسان را پرستش می کنند

چند روز پیش وقتی داشتم فکر می کردم به اینکه آدمیزاد تا کجا پیشرفت کرده که می تواند چند تکه آهن و پلاستیک را طوری گَلِ هم سوار کند که فرمانبردارش باشند، ناگهان مسیر فکرم به سمت داستان خلقت آدم رفت، و چند دقیقه بعد به شکل داستانی این تخیلات پیاده شد…

داستانش را شاید روزی بنویسم. مهم داستانش نیست، مهم این است که تصور کنیم انسان قرار است برای فهمیدن چگونگی مراحل خلقتش دست به این کار بزند.

ابتدا روی ربات ها تست تورینگ* را انجام می دهند. چند ربات از این تست سر بلند خارج می شوند. چند کارخانه می خواهند از روی این ربات ها بسازند و به مردم بفروشند و از این راه سود کنند. اما مهندسی پیر اجازه نمی دهد، چون ممکن است بعضی از این ربات ها خودسرانه عمل کنند. به همین خاطر باید آخرین تست هم روی آنها انجام شود.

آن ربات ها را داخل سالنی قرار می دهد، به آنها می گوید می توانید از تمام امکانات این سالن استفاده کنید جز فلان چیز،ربات ها را در سالن رها می کنند و یک ربات عدل می رود سر همان چیز و برش میدارد. باقی ربات ها را می دهند دست کارخانه ها تا از رویشان بسازند و به مردم بفروشند، این ربات ها توانایی ندارند تا از خود اراده نشان دهند، و هر چیز به آنها بگویی عمل می کنند، این ها به درد خدمت به انسان می خورند.

اما ربات نافرمان اکنون آماده است که بدون حضور خالق خود (انسان) به زندگی ادامه دهد چرا که او می تواند برای خود تصمیم بگیرد و دارای اراده است؛ او را سوار فضا پیمایی می کنند و به فضا می فرستندش و پرتش می کنند وسط  سیاره ای که مورد نظر است، این سیاره تمام نیاز های ربات را در خود دارد و ربات می تواند آنجا زندگی کند. اما انسان ها (خالق) او را رها نمی کنند. چند شی عجیب و قریب را در آسمان های آنجا رها می کنند تا حرکات این ربات را مشاهده و به زمین مخابره کند. همچنین این اشیا برای ارتباط بین انسانها و ربات ها نیز به کار می روند، انسان ها از طریق این اشیا ربات ها را در لحظاتی که نیاز به راهنمایی دارند راهنمایی می کنند.

…ربات پس از برخاستن از خاک سیاره رو به آسمان می کند و با تمام وجود عذر خواهی می کند. این بار صدایی می آید که: تو را بخشیدم ولی باید مجازاتت را اینگونه پس بدهی که تا زمانی معلوم در این سیاره باشی و زندگی کنی…. وادامه ماجرا.

روزی که به اینجا برسیم، علم رایانه هم به انتها می رسد. و این آخرین آزمایش است. آزمایشی که روند خلقت ما را شبیه سازی می کند.

بعد از فکر کردن روی این موضوع به فکر فرو رفتم. آیا ما از سیاره دیگری به اینجا پرت شدیم؟ آیا داستان خلقت آزمایشی بوده که موجودات فرازمینی آن را روی ما انجام دادند، ما کیستیم؟ خالق ما کیست؟ و….

اما اینجا چند موضوع جالب را نیز فهمیدم. اینکه چرا می گویند خدا را نمی توان به طور کامل شناخت. فکر کنید ربات ها بخواهند انسان را بشناسند، آنها چه خواهند گفت؟ شاید بگویند: ای کسی که تابع هایت بی پایان است. ای کسی که حلقه ای داری که شمارنده ندارد، ای کسی که خود تعیین می کنی چه چیزی را سیو کنی و چه چیزی را دلیت کنی و…

این مناجات شاید در نگاه اول خنده دار به نظر برسد ولی شاید مثل مناجات های ما باشد.بله! این حکایت ما نیز هست، ما هم هیچ وقت خالق خود را نمی توانیم بشناسیم، مثل ربات ها.

* تست تورینگ: آزمایشی که می گوید اگر یک انسان و یک ربات بدون این که همدیگر را ببینند با هم صحبت کنند، و بعد از این صحبت انسان نفهمد که با یک ماشین حرف زده یا انسان، ربات مورد نظر تست تورینگ را با موفقیت گذرانده.

پ.ن: شاید در پست های بعد بیشر به این موضوع بپردازم، فکر کنم موضوع جالبی هست.

چرا من از گوگل خوشم نمی آید

2010/01/01

علامت گوگل

از وقتی گوگل وارد دیکشنری آکسفورد شد، دیگر حتی خواجه حافظ شیرازی هم گوگل را می شناخت. سایتی که نطفه اش مانند بسیاری از هم ردیفان دیگرش در گاراژ خانه ای متروک در منطقه ای دور افتاده، بسته شد. این فرزندی که از نزدیکی کردن دو دانشجوی رشته نرم افزار کامپیوتر در گاراژ خانه زاده شده بود، کم کم رشد کرد و در اندک زمانی تبدیل به غول جستجوی اینترنت شد. اما بیکار ننشست. خود را بزرگتر کرد.gmail، picasa، earth، documents، reader، books، youtube و … را به خود اضافه کرد. کم کم همه را کنار زد. در اینترنت برای خود حکومتی راه انداخت بود، طوری که میزان تقرب هر سایت یا وبلاگی به درگاهش با رنکینگی که او می داد مشخص می شد. تبلیغاتش از تبلیغات فلان شبکه بیشتر بیننده داشت و…

کارش به جایی رسید که دیگر می دانست ما کجاییم، چه می بینیم، چه چیزی را رایانامه می کنیم، چه چیزی می نویسیم، چه چیز می خوانیم و … کلا از چیک و پوک ما خبر داشت.

کم کم به قدری شهره شد که مینیمم سن کاربرانش به 2 سال رسید. کسی در دنیا نبود که اسمش را نشنیده باشد و ملاقاتش نکرده باشد. او به روایت الکسا در صدر جدول بود. اما…..

من به عنوان یک ایرانی چرا باید از گوگل خوشم بیاید در حالی که ایران حق ندارد از محصولات گوگل استفاده کند، محصولاتی مثل گوگل کروم یا گوگل ارث.همچنین  یک برنامه نویس ایرانی حق ندارد از API های گوگل استفاده کند، تنها می تواند از برنامه هایی استفاده کند که به نوعی به حریم شخصی افراد مربوط می شود، مثل سیستم ایمیل گوگل.

اما گوگل حق دارد برای مطرح کردن خود از من «ایرانی» استفاده کند. برای اینکه ثابت کند یوتیوبش نقشی نو در ارتباطات جهان ایفا می کند حق دارد از ایران استفاده کند. می آید و در وبلاگش می نویسد:

«معترضان ایرانی برای رساندن صدای خود از یوتیوب استفاده می کنند!»

اما همین معترض ایرانی یا ایرانی هایی که معترض نیستند اگر بخواهند بعدها از محصولاتش استفاده کند، باید با استفاده از سایت های واسط دسترسی به مطالب گوگل داشته باشد. یا IP خود را عوض کنند و دسترسی به آن مطالب پیدا کنند…

کسی نیست که بتواند قدرت گوگل را  انکار کند…من در حال حاضر از جیمیل، ریدر، داکیومنت و سرویس های دیگر گوگل که برای ایران باز هست، استفاده می کنم. اما دوست ندارم وقتی گوگل از یک طرف به چشم یک ایرانی تروریست به من نگاه می کند و از آن طرف به خاطر اینکه از یوتیوبش برای انعکاس فیلم های مستند استفاده می کنم، از من تمجید می کند، ابزار دستش بشوم…